|
بهارستان خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمان افکنم
| ||
|
خدایا! این روزها زمان چقدر تند برایم می گذرد نمی دانم! خوشی هایم فراوان است یا دردهای این دنیا شمارش روزها را از یادم برده.
آزادی آزادی تفکر و اندشه حق انسان هاست، ذهن را رها کن و بگذار رنگ ها در جای خود باشند و تو دنیا را برای یک بار وارونه تصورکن ، تا تصورات تلخ ذهنت روزی به شکل حقیقتی شیرین نمایان شود..... زیباترین منش آدمی(کوروش کبیر) بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى، محبت اوست پس؛ محبت کنید چه به دوست، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 0:33 ] [ اریانا ]
مسئله ای را انیشتن در قرن ۱۹ مطرح کرد که گفته ۹۸% مردم دنیا قادر به حل آن نیستند شما ببینید جزء چند درصد مردم دنیا هستید؟؟؟!!! توضیحات مسئله:
الف) در یک خیابان ۵خانه با ۵ رنگ متفاوت موجود است .
ب) صاحب هرخانه دارای ملیت متفاوت با بقیه است .
ج) هرکدام از ۵صاحبخانه نوشیدنی و وسیله ی نقلیه ی متفاوت دوست دارد.
د)هرکدام هم حیوان متفاوتی را در منزل نگهداری می کنند.
سوال : چه کسی در خانه ماهی نگهداری می کند؟
?
توضیحات سوال:
1- انگلیسیه خانه اش قرمزه
2- سوئدیه در خانه سگ نگه می دارد.
3- دانمارکیه چای دوست دارد.
4- خانه ی سبز،سمت چپ سفیده .
5- صاحب خانه ی سبز قهوه دوست دارد.
6- کسی که دوچرخه دارد پرنده دارد.
7- صاحب خانه زرد،گاری دارد.
8- صاحب خانه ی وسطی، شیر می نوشد.
9- نروژیه در اولین خانه زندگی می کند.
10- مردی که ماشین دارد، همسایه کسی است که گربه نگهداری می کند.
11- مردی که اسب نگهداری می کند همسایه ی کسی است که گاری دارد.
12- مردی که موتورسواری می کند نوشابه دوست دارد.
13- آلمانیه سه چرخه دارد.
14- نروژیه همسایه کسی است که خانه ی آبی دارد.
15- مردی که ماشین دارد همسایه ای دارد که آب دوست دارد.
?
حلش کنید : تا به قدرت استدلال و استنتاج خود پی ببرید!!!!
[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:42 ] [ اریانا ]
وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از
صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی
بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت.
از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس
آرامش و خوشبختی خواهم کرد. مادر عزیزم روزت مبارک
Maybe I am just like this nature. And until my heart is the prison of bitter memories, it won't host the spring! My heart shook! How can I forget? But…forgiveness in not naivety, it’s not forgetfulness… Forgiveness is a present for our heart, to become weightless, to be peaceful & mellow. I clean my heart from hatreds and annoyances, to welcome the spring full of affection, love and truthfulness… Calm and light, like the spring… با خود اندیشیدم؛ شاید من نیز همانند این طبیعتم و قلبم تا زمانی که زندان خاطرات تلخ است، میزبان بهار نخواهد شد دلم لرزید. چگونه فراموش کنم اما… گذشت سادگی نیست، فراموشی نیست بخشایش پیشکشی است برای قلب خود، که سبک شود، که آرامش یابد دلم را از کینه ها و رنجش ها می شویم، تا با وجودی مملو از مهر و پاکی، به استقبال نوروز بیایم سبک و آرام، چون بهار
[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:22 ] [ اریانا ]
خیلی دلم گرفته... [ دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ] [ 19:16 ] [ اریانا ]
![]() به سادگی کلماتت نگاه نکن! زیبایی سخن، تنها اغراق در توصیف نیست بنگر، وقتی که می گویی " دوستت دارم " چه کرده ای!؟ زمان و زمین را با دو کلمه به شوق در آورده ای. گاهی ساده گفتن هم هنر میخواهد، کار هر کس نیست، ساده دلربایی کردن، ساده نگاه کردنو عاشقی کردن. خدا می داند ساده گفتن به تمام دنیا می ارزد وقتی عشق از کلماتت جاری باشد. مست می شود هرکس، وقتی تو ساده او را با عشق صدا می زنی و جرعه ای او را مهمان دوستت دارم ها می کنی. می بینی، ساده گفتن هم هنر می خواهد. چه زیباست و چه عاشقانست وقتی کلماتت لبریز از میِ عشق باشد. پس عشقتت را ساده بیان کن، برای کسی که معنای دوست داشتن را بداند و لیاقت آن را داشته باشد. اگر باور داری، پس از این لحظه زندگی را داشته باش.
[ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 21:34 ] [ اریانا ]
![]() سلام خدمت شما مهربانان امیدوارم خوبه خوب باشید. امسالم گذشــت به طول یکسال و به سرعت چند لحظه ! انگار همین دیروز بود تبریک سال پیشین رو نوشتم و دوباره دارم می نویسم... امسال با تمام تلخی ها و شیرینی های که داشت گذشت و من چیزهای زیادی یاد گرفتم ! (یاد گرفتم در سال 92مار افعی باشم) در گذر زمان پند بزرگی نهفته است ! پندی که به ما گوشزد می کند زمان بازگشتنی نیست و هر چند سخت ولی به سرعت می گذرد. کسانی که گذر سال های بیشتری را نظاره کردند معنای حقیقی این سخن را می دانند. زندگی خاطره ای بیش نیست و ما باید زندگیمان را طوری رقم بزنیم که خاطره ای شیرین برایمان باقی بماند. پس لب های نازنینت را به گل لبخند شکوفا نما و دنیا را به محبت بی حدتت میهمان، چرا که هیچ بدی ماندگار نیست. زندگی را دوباره آغاز کن و دوباره رخت زیبای عاشقی به تن کن که هیچ چیز ماندگار نیست و ارزش اندوهت را ندارد... خدایـا ! سال جدید را طوری برایمان رقم بزن آنگونه که خود می خواهی و محبتی در دلمان قرار بده که جز مهرت در زندگیمان نباشد. به بزرگواریت ایمان دارم که جز تو هیچ تکیه گاهی نخواهم داشت! « سال نو مبارک »
[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 2:51 ] [ اریانا ]
![]() لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده، بغض می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی لحظه هایی هست که سخت، خسته می شوی از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند و باز چیزی نمی گویی لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی، سرت را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی و خالی شوی از هر چه درد، ولی باز نمی توانی... و لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست. لحظه ای که عادت می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست...
[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 1:30 ] [ اریانا ]
دوباره احساس قدیم (.......) ...
"انتظار سخت است ، فراموش کردن هم سخت ... اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است... " 1 سال ، 1 قرن ، 1 عمر ... 1 زندگی ... اما ...
*
دلم آ . غ . و . ش می خواهد ... آغوشی که نه زن باشد و نه مرد... خدایا پایین نمی آیی؟ .... یادم رفت بگم تولدم مبارک ....
[ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ] [ 12:35 ] [ اریانا ]
به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم. جان گفت نسیه نمیدهم. مشتری
دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد،
به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد، من پرداخت می کنم. خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو؟ لوئیز گفت: اینجاست. صاحب مغازه گفت: لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر! لوئیز
با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و
آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت! خواربار فروش باورش نمی شد. لوئیز از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است! کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن را برآورده کن.
[ جمعه بیست و نهم دی 1391 ] [ 12:2 ] [ اریانا ]
![]()
[ پنجشنبه سی ام آذر 1391 ] [ 0:39 ] [ اریانا ]
|
||